|
قرائت دوم من تویی   | ||
|
|
Friday, March 17, 2006
قرائت دوم من ، تويي
شعرهاي منصور بني مجيدي هديه به روح والاي برادرم : مهندس چنگيز بني مجيدي و به پدر زحمت كشم : اروج فهرست 6 /كاراكتر 7 / !عقده هاي آدم 8 /ترجمه ي حال 9 /چه چيزي فرزندان خود،... 10 /حسرت 11 /دور باطل 12 / !فقط بخاطر تو 13 /قفسه هاي نفس 14 / !هفت شهر عشق 15 / !فلسفه 16 / !تصادف 17 /ابرهاي سرگردان 18 /قحطسالي 19 / !خفقان 20 /بد وارث 21 /المثني 22 /تقويم 23 /از چاله تا چاه 24 /آغازي بيهوده 25 /به چندين قرائت 26 /پا به پاي شعر 27 /تاريخ 28 /تاسف 29 /شغاد 30 / ?!چاه ترديد 31 /هي هيوهاي هاي من 32 / !حكمت تموچين 33 / !من ، متهم مي كنم 34 /با ريزش بهمن 35 / !جسد زميني ام 36 /ثبت با سند برابر نيست 37 /خاطرات تلخ 38 / !شاعر، كمي پيامبر است 39 /چشم روشني 40 /در قمار عشق 41 /آخرين تير تركش 42 /بي مدح و ممدوح 43 /سرود پرچم 44 /ته مانده هاي خيال 45 /پژواك يك صدا 46 /غريب وطن 47 /يلداي پير 48 / !تصادف با گاري 49 /در چمدان آقابزرگ 50 /تعبير يك خواب 51 /موضوع، بود و نبود ما، نيست 52 /آروزي محال 53 /در آرزوي بهبودي شب 54 /فرياد بي صدا 55 /تو را دوست مي دارم 56 /اعداد را نمي شناسيد 57 /هذيان خنده 58 /توبه ي نصوح 59 /دريغ از يك خنده ي ناب 60 /غصه هاي پرقصه 61 /مسافري از آن سوي كعبه 62 /آواز تيشه 63 /اخطار 64 / !آري اين چنين بود برادر 65 /نگاه نافذ 66 /به هواي تو 67 /باور 68 /گام هاي گم شده 69 /با چراغ خاموش 70 /انتظار 71 /تا انتهاي نفس 72 /تراژدي 73 / ?!يك تشكر خشك و خالي 74 / !علم بهتر است يا ثروت 75 /راه هاي بي راه 76 /واگويه 77 /دلهره ي زندگي 78 /عبور از خط قرمز كاراكتر به قلم جا افتاده ات بگو ! كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد و گرنه : حرام زاده ام اگر عمري را – كه چيزي از آن نمانده است – به پايش حرام كنم آه از اين سهميه ها ... كم مانده است / همه چيزمان بفروشند وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري -به قلم جا افتاده ات قسم جرئتم بيشتر از اين ها بود اما بگذار به زندگي فعلي خود / ادامه دهيم !؟ ... عقده هاي آدم ! جايي كه مردمش به پيري نمي رسند حاشا و كلا به دَر مكوب ... كه همه چيز زير آفتاب سايه مي گيرند ! - ما ، در سونوگرافي اوليه پسر نشان داديم دختر به دنيا آمدنمان شك كسي بر نيانگيخت زير پوست خود از شادي ، گردو مي شكستيم مثل بچه ي آدم، شكلك در مي آورديم مي خواستيم در مدح زيبائيهاي خود قصيده اي بي نقطه بپردازيم ... يكي آمد و گفت : فردا تحقير مي شويم ... شايد تغيير جنسيت داديم - شما لااقل در شمارش انگشتان اشتباه نكنيد حوُا هم ، آدمش را خود انتخاب ، نكرده بود !؟ ترجمه ي حال من در جهان شعر تنها گناهم ، سرودن است خون كاغذهاي سپيد و سياه ... به گردن نمي گيرم ! شجره ي زبان ِالكنم هنوز از ريشه قوام ، نگرفته است سعي مي كنم در خودم ، به جستجوي محال برخيزم !؟ اما ... مردي ، ذهن سپيد كاغذم به زبان غير رسمي خود ترجمه مي كند !؟ چه چيزي فرزندان خود مي خورد ؟! يك كرباس كهنه چركين و چروك خورده در چوب رختي متروكه اي خود ، مترسكي ست مخوف كه با نعره هاي باد ِهرجايي شب را ، حوالي مرگ ، كشته است - اينك ، از دايره ي بسته ، سخن مي گويم آنجا كه : سايه ها ، با هم ، همسايه اند ! اين زهر خند تازيانه ات را ... حدي نگه دار ! - اين شب دمق شده از صبح فسرده ي ما چه كم دارد كه اين مقدار ، بي تابي مي كنيم ؟! وقتي ، بچه هاي خود را ، خورديم مار ماهي ، آخرين شكل ما شد امروز ، خود را دم در ِدروازه اي بسته ايم تا با خيال راحت كمي علف ، بچريم !؟ حسرت در حوالي آتش تر و خشك مي شويم در حوالي آب ... - خواب چشمانم تن مي شويم ! كتابهاي دستم لب گشوده با ذهن تهي ... خميازه مي كشند !؟ O با فوت وقت چه صفحات شيريني از دست مي دهم ! دور باطل مرده ها آب زير كاهند توي شستشو ، مكرٌر غلغلك مي گيرند دهان ِمُچاله ، آماده ي بوسه مي كنند !؟ به همه كس ، شب بخير مي گويند با لب هاي پر ترانه ، سفر مي كنند مزه ي نفس كشيدن را ... بايد از آنها آموخت ” فقط بخاطر تو “ ! مي خواهم به بچه هاي زمين - كه آيه هاي روشن من هستند – نام شريف تو را ، بگذارم و در هفت توي كيك تولدت پنهان كنم هنوز يادم هست چقدر ، دوستم مي داشتي شايد : به ياد داري كه من برايت مي مردم از ما كه اينچنين گذشت به نا كامي سوء تفاهم نشود مي خواستم بچه هامان با هم ، دوست باشند قفسه هاي نفس ” خون هزاران كتاب نخوانده “ به گردن ماست ! اين خانه هاي آخرين جدول ! فرصتي ست براي دويدن گويا : همه چيز عصرمان عوضي ست ما ، به اندازه ي فرار خودمان نفس راحت ، نمي كشيم !؟ هفت شهر عشق ! - راه نمي روند راهيان شعر ، منزل به منزل آنها به خاطرات پشت شعر آب و آتش مي پاشند وقتي جزيره ي آدمها جربوزه ي عرض اندام ندارند روح شاعرانه،آنجاحلول مي كندلاي خرسنگهاي ِگران سنگَش اين ، نقطه ي عزيمت شاعر است در وادي طلب كه لب به لب زندگي ... در امواج متلاطم / غوطه مي خورد يعني : همه جا با سوختن همراه است چه پَر ِسيمرغ باشد ! چه هدايت هُد هُد كوه قاف ... از گرايش اندامشان بايد شناخت ! ... فلسفه ! سوار اين كفش پياده ... از روي آتش چه كسي پروانه مي چيند؟! غرق قايق كه مي شوي ! اين خانه هاي سوخته با حيرت ، دهان باز مي كنند ! تو، سيبي دندان گير نيستي جاذبه ات زير برف مانده است ! آنهم پربرف ترين زاويه ي نگاه سر ديوار، دستي به تكلف مي كشي فواره هاي سنگ ... با قمقمه هاي خالي/ تشنگي خواب را فعل ِ وارونه مي زنند روي آسفالت مذاب هم /غبار ماه سنگ بيداري به سينه مي زند!... تصادف ! ريل ها، قطار قطار قطارها، ايستگاه به ايستگاه سوزن بان بي سوزن بان ... طياره ، اين اسبهاي بادي كجاوه هاي آسماني ... -كفشم از جنس شلوار جين ... سوزن بان مي گفت : قطار ((مارمولك )) توقيف شد - قاطي كرده بيچاره سوسكها آزادند كرم هاي خاكي همه جا، وول مي خورند چشماني ، بيدار خوابي مي كشند به دانايي ... O -و تو تمام فكرت را بمن بخشيدي !؟ -من آمده بودم ، نصف گناهان كبيره ات ، ببخشم اما بخاطر گناهان صغيره ات ديگر، مرا نخواهي بخشيد ناخدايان اين كشتي ها، قطار قطار به سنگ مي خورند!؟... ابرهاي سرگردان اين ابرهاي نه چندان سياه تابع بادهاي هرزه گردند ! از آسمان صاف باج خواهي مي كنند چه پشته اي چه توده اي از اين قطار به آن قطار پاي پياده مي روند ! وقتي به مرز آشتي مي رسند ! دور از خيابان اصلي باران مي بارند!؟ قحط سالي - اين روزها چه كسي با انكار يوسف زليخا خواه تر مي شود!؟ -اين زيبايي صيقل خورده هم رويايي بود كه تعبير شد انگشت هاي بريده زنان هنوز هم بوي گَس تُرنج مي دهند! O -اين زنداني مفلوك ، دست اَش به كدامين گناه ، آلوده بود؟! تكرار چاه و گرگ و پيراهن ِ خونين ، حقيقت دارد يا نه ؟! چه شده است كه برادران ديوانه ، باز هم بجاي غلات بوي ِ پيراهن به كنعان مي برند!؟ "آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود" از آرزوي زليخا آيا خبر نداشت !؟ - به گمانم زيبايي پاك تو مرا از اين زندان ابد، نجات مي دهد!... خفقان بستگي به آب و هوا دارد وقتي اين پَرهاي گشوده از پرواز بلند بازايستادند پنجره ها هم/ تنگ غروب كنار هم ، خفه خون مي گيرند كوهي بي دامن درٌه اي از نگاه باد تند و تيز/ پياده مي شود ما نيز/ در خلوت ِ يك ترانه مدام اشك مي ريزيم ... بد وارث چه روزهايي از پي هم ، عبور كرده اند اين گذرگاه مرگ ... هيچگاه ، خالي از رهگذران مَرد ، نبوده است ! اينجا بازار محبٌت ، به رنگ و ريا ، گرم است! مُرده هاي نازنين ! بخاطر ارث و ميراث ، براي عزيزان گور به گور مي شوند ... وقتي گنجشكها ... زيرِآب ِپرواز هم ، مي زنند ” خروس قُدٌ “ همسايه هم اول شب ، بانگ عزا، سر مي دهد و مرغان هوا ، واگويه مي كنند : آن مرگي كه براي چندمين بار انتحار مي كند!؟ جنازه اش ، روي زمين ، مي ماند ! المثني -نمي خواستم مرده ام را ، همه ببينند با يك شاخه گُل كمي بگو مَگويم شده بود ! گُل ، شكسته بسته مي گفت : ” دهان بچه ها ، در شكم مادرها ، بسته است “ من در كمال وقاحت مي گفتم : ” دهان گلها ، بي موقع باز مي شود “ باري : بوي خاك مي آمد - با حساب سر انگشتي ، مثالي زدم در نامه اي كه دوستم نداشتي به آزمون و خطا ، افتادم - مي خواستند دهان هر چه مدرسه است ببندند ! من هنوز بند جفتم قيچي نشده بود سگي تنم را مي ليسيد ! خوب شد زود بيدار شدم و گرنه اين خواب هاي عوضي مرا ، بد وارث ، مي كُشت !؟ تقويم فرش زير پا براي پير كردنت كافي ست يك پارچه نم مي كشي - در اين رطوبت بي انتها ... براي تعطيل شدنت تنها - يك فصل سرد باقيست!... از چاله تا چاه از بازخورد ِواگويه اي بلند نيم خيز، برمي خيزي گُسل ها و گُدارهاي معاصر به سختي پشت سر مي گذاري حكم به تاريكي زمين مي دهند!!/ تو در زاويه ي روشن ِ آن مي ايستي و حواس چندگانه ي / خويش جمع مي كني يك مجمر خاكستر/ از جگر ِآتش گرفته ات به باد عطش مي سپاري O چمن زير پايت جِر مي خورَد انگار دوباره از چاله توي چاه مي افتي ! آغازي بيهوده براي چند سال علافي خود را به خدا سپرده ام ديگران ، از روي سر مشق ِنفسهام خطوط ِبر جسته مي نويسند ... اين خوشه هاي كهنه ي انگور يا برگهاي درشت انجير نمي دانم چه نسبتي با من دارند !؟ نيم قرن از آن روزهاي سخت مي گذرد هر روز خود را مفت خرج مي كنم تنها ، پياپي لب مي گزم بي آنكه به گونه اي بوسه اي بزنم ! براي گريه ام محدوديتي نيست خنده را براي خود قدغن كرده ام چون بادهاي سرگردان به بام خود آشفته مي وزم به چندين قرائت قرائت دوم از من / تو هستي ! بي فوتِ وقت مراد از من بگير ! كسي تابوتِ مرگم مَته به خشخاش ، مي گذارد به چندين قرائت ديگر پخش مي شوم امروز و فردا در غروبي كه زمان ، كش مي آيد بايد به روي پنجه / به گور ، رفت !؟ پا به پاي شعر آنكه به اتفاق شعر انتظار مي كشد به زبان مادري اش هرگز ، چيزي نمي نويسد ! همبازي بزرگش را جايي به ياد مي آورد كه بر لبه ي چاقو تكيه كرده است به دستِ افليج نان مي گيرد و بلوف مي زند : كه امروز ، گرگهاي كليشه اي در لباس ِبرٌه اند !؟ ” اين “ تمامي درد است كه جا به جا مي شود همه جا ! و آن باباي عليل هم تنها با ” پاشنه ي دست “ انگشت روي غبار آينه كشيده است !؟ تاريخ كوروش ، عادلتر از داريوش كبير !؟ و داريوش ، ظالم تر از خشايار ، بود ... انوشيروان عادل ! بويي از عدالت نبرده بود و مزدك و ماني وزر و وبال گردن من هستند گناه آسيابان مَرو هم نه كشتن يزدگرد سوم بَل : دزديدن ميراث فرهنگي من است ! اينك ، از آن همه عظمت !؟ تنها ، گربه اي باقي مانده است به شماره ي ثبتي : يك مليون و شش صد و- چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج تاسف ........ چهار گوشه ي زمين از تخت افتاده است آسمان ، بر سَر ِستاره ها تخم تاريكي ، مي پاشد !؟ كار انسان ، پر كردن چاله ها نيست فقط سياه چاله ها ، در راه است سنگ ِتمام / سنگ ِمزار شاعر است آنهم وقتي كه : شعرش ، شيهه مي كشد ... - اگر در گستره ي خود ، گندم مي كاشتي امروز ... به گدايي نان ، نمي افتادي !؟ شُغاد آنكه سايه ي برادرش با تير چند شعبه ، مي زَند امروز نه از جنس قابيل است و نه قابليت هابيل را دارد بلكه : راستش را اگر بخواهيد ... - اينكه اصلاً فرزند آدم نيست !؟ تازه ، اگر هم باشد خواهران تني و نا تني اش حاضر نيستند به خاطر برادر و نا برادري اشان ديگر ، دامن دامن كه سهل است قطره قطره هم اشك بريزند !؟ چاه ترديد !؟ احساس مي كني احساست مرده است ظاهراً ، فرصت هجرت از خود از دست داده اي سر پيري ، معركه گيري ... - عشق ، ورزيدني ست نه چيدني ! - دوست نه چندان عزيزم ! چاره ي ترديد هايت ، امروز ته چاهِ يقين است !؟ يك دانه ي حساب شده هم نتيجه مي دهد اين طبع دست آموز تو گاو پيشاني سپيد شده است وقتي جوان بودي راه خانه ، گم مي كردي اكنون كه پير شدي خيلي دير ، به خانه مي رسي ! ... هِي هِيو هاي ِهاي ِمن شاعر جماعت ، زود مي ميرد ! اين يك قرارداد ِيك طرفه است اما ، بوي گند نمي دهد – مثل بعضي ها – اين سكته هاي خودماني تحتِ پوشش ِزندگي ، صورت مي گيرد ! زبان بازي / چاره ي كار نيست ما ، اشتباه كرديم سايت خودمان ، گشوديم همه ي اينها را : يك شبان قديمي به موسي ، گفت !؟ حكمت تموچين ! از صفحات كهنه ي تاريخ كاملاً پاك مي شوي با گلايه هاي گِل آلودت كجايي كه دستت بگيرند به جهنم !؟ نه آن درختي كه از ريشه افتاده باشي بي كوچ زاغي و كلاغي بي كارناوال جَهاز ِعروسي گندم از جو شدنت برگشته است امروز ... - مي روم جلد چندم تو را بخوانم با حواسي كه پَرتِ آبم ! من ، متهم مي كنم ! زشت و زيبا شدنت ، كافي ست شايد هم كافي نيست !؟ همين جا ، بمان ! من ، رو در روي تو از ” خود “ معذورم چيزي بگويم چفت دهانم ، باز بسته است زمين لاي چرخم ، چوب مي گذارد - از وقتي كه : ” اينجا “ جنايت كليد خورد ! نه در دارم نه پنجره كولاك هم ، بَد مَصب ! بشدت كولاك مي كند ! ” اين “ تهديدي ست كه مدام مرا ، به باج خواهي از خود متهم مي كند !؟ با ريزش بهمن با نشاني به روشناي نور! به سردي و سپيدي برف تن مي سپارد گُل يخ ... O بهار نارنج همسايه زير بار مضاعفش خم شده است امسال سبدهاي شفاف ميوه به رنگ و بوي پاييزاند!؟ و دي و بهمن هايي كه سراسر ريششان در گرو ِروزهاي يخي ست و ياقوت چشمان ِ ارديبهشت آب مي كنند! جسد زميني ام ! من ، هزار توي پُر نيرنگ توام به هنگام كه : به ناچار، مجبور به عشق ورزيدني ! من ، جانوري ، حيله ورز، نبوده ام شكارگري كمين گير، نيستم ناگزير به دروغ گفتن شده ام آزمند ِطعمه اي بزرگ گشته ام آسمان ، ناراستم مي كند و حشرات وزوزكنان قيقاج مي روند از كنارم به سمت حقيقت هايي كه : تاريك مي نگرند ! ثبت با سند برابر نيست ششدانگ اين زمين به نام ِ كسي كنيد كه خالص و بي ريا/ ديوانه باشد !؟ شب ... البته ، اين فاصله ها را ديوار مي كِشد در خستگي جاده ها بر درگاه ِ آب و نان آتشي مي گيرانَد ! و حكم مي راند به تمام ِ سياهي ها با سواره هايي كه : پياده تر از خويشند!؟ خاطرات تلخ نمي دانم چرا به گاه پيري دلقك ، شده ام ؟! كودكي هام بچه نبودم كه بازي كنم نَفَسَم ، زير كارهاي سخت ... بند مي آمد تنها، اين خاطراتم تا پاسي از حقيقت/ دروغ نيست ناگفتني هاي زيادي گفته ام براي رويتِ روز و شب چوب خط، نمي كشيدم با يك دو گام ِ عوضي قافيه و رديف ، پاك ، باخته ام حتا در فواصل اين درد نگاه خيسم ، اكنون بر تن كاغذ، خميازه مي كشد ! شاعر، كمي پيامبر است ! شعر تو ... معادله ي يك حضور است آن بيگانه اي كه : با رنجي عظيم به چشم هاي خيره ات زل مي زند ! و در چشم هاي اسفندياري ات ! رويين تن ، مي شود ! اين ، بلاييست كه انشاالله به خير گذشت اما يك مُشت ، علامت ِ پنهان پيش چشم داشت ... و با خود زمزمه مي كرد: پيامبران هنوز هم از دل ِ كوير برمي خيزند!؟ چشم روشني آنكه آتش انتقام ، فرو بلعيد براي هميشه ، تن به پرهيزگاري نمي سپارد!؟ چشم و دلت ، روشن كن ! در پي اين سايه ي بي آفتاب تا به كي ، پاي پياده ، رهسپار مي گردي ؟! مي داني كه خداوند، فارغ از ستايش بندگان مي زييد ! اين يك آزمايش الهي ست كه نهرهاي جاري از فراز صخره هاي زمين شتاب مي گيرند ! در قمار عشق من ، مطيع اوامر عشقم اما، سرنوشت اوديپي ام با آه و ناله اي شرمگين/ سَر نمي رود از آن قماش آدمها هم نيستم كه اين طلاهاي يغمايي تبم را، درمان كنند ! O دَر كه از پنجره باز مي شود ! باران به بسترم مي پاشد باد، بي چشم و روتر از هميشه چراغ ِخانه ام به بيداد مي كُشد ! اين همه ، درديست كه اكنون ، به هواي صدقافله قافيه ي شرط، مي بازم و در كمال وقاحت شرطي دوباره مي بندم !... آخرين تير تركش بركُنده ي درختي ، نشسته است بانوي تلخ ِ سنگستان در آغوش غم لم داده است ! و شهوت ِ مرگ مي پاشد بي نيازي را چه ارزان بدست مي آيد !! بي مدح و ممدوح ... و لذت همسايگي به هم ريخته است ! اين دروغزن ِ مرمرين ِ من ! آن گور ِنگاهت كه از چنگ خاك رسته بود آسماني هم نشد ! -هي بر زبان سنگي هجاها مي كوبي ! در هذياني ، ماليخوليايي و وحشي آخرش ، لابلاي واژه هاي مرده گام مي زني اما، خيال نكن قلم به ستايش تو تيز مي كنم ! سرود پرچم با رعشه اي شبانه ... در عطري نمناك از دستي كه صميمانه به همه جا دراز ... ولي از همه جا، كوتاه مي شود !! بگذار، آتش بگيرد اين منم كه سرود ستايش تو را /مي نالم ! به آراستگي پرچم كشورم و اين ستاره هايي كه گويا هيچ قيمتي ندارند!؟... ته مانده هاي خيال اين سنگ واره لاشه ي قديمي ماست (فُسيل ) كه دل زمانه در لابه لاي ِ آن بكلٌي ، گنديده است ما، روزي ، روزگاري كودك ِ اساطيري ، تاريخ ِ حماسه بوديم ديو ِهفت خوان يكايك ِ ما را، در شاهنامه ي خود به بندِ بندگي كشيد به همين خاطر زياد رشد نكرديم ولي هنوز هم ، خود را، قهرمانِ بي رقيب مي دانيم و در امتداد خواب و فلز ! خود را به آب و آتش مي زنيم طول و عرض هم ، تكرار مي كنيم براي همين است كه از خير تمدن با خيال راحت ، گذشته ايم كه اينچنين ، زير آفتاب عالمتاب تبخير مي شويم پژواك يك صدا به روح بيژن نجدي دره هاي پر گرگ و پر برف امروز وقتي به هم مي رسند زوزه مي كشند و با عكس صدايشان دل هر كوهي ، مي لرزانند زمين ، اگر صاف باشد باب ميل هيچ پلنگي نيست اما فتح قله هاي بلندِ پُر برف دل و جگر شير مي خواهد شير ! غريب وطن درختان ، سكوت مي كارند داد و هوار ، درو مي كنند ! هم غربتي هامان غريبه ام مي خوانند من ، تا يادم نرفته گذشته اي بر متن كهنه ام جا مانده ام اينجا ، اي دريغ ! گر چه ، بار بي شماري از دوش شما ... زمين گذاشته ام اما ، در آتش فاصله ها هر روز و هر شب ، مي سوزم واي از دست ” اين ذهن ِمرگ انديش ِمن ! “ دوستان ! توقف جايز نيست ... - مرگ مهربانم چرا از من دوري مي كني ؟! ... يلداي پير ميان انار و انجير هندوانه ، قسمت مي كنند يلدايِ گيس سپيد پر حرفي مي كند ! هزار دايره ي وضعي و انتقالي از مدار تشنگي اش عبور كرده اند ! ... - ميان انسان و عشق ايستاده اي كه بر كتيبه ي يادش ، باد نشسته است آن بادي كه در صفحه اي موزون رنج تو را به آواز بلند مي خواند ! دلواپس اشكهاي خود نيستي مي ترسي با لبخند شوخ عكاسي تحقير شوي ! - تنها ، ثروت كلان ما نگريستن است چه چيزي ، حواس چند گانه ي يلدا راپرت كرده است تصادف با گاري ! از هم اكنون آغاز كن ! فردا ، خيلي دير است اگر چه از صفر شروع مي كني اين قصه ي پر غصه را بنويس ! با اينكه چهار سمت جغرافيايت مي سوزد ... تو اگر بخواهي ، سطرهاي دلت ، كج نمي روند ! اول ، به قامت ” الف با “ خيره مي شوي! و با حيرت تمام از ميان حروف ساير ملل ، مي گذري در حروف حلق ، مكث را حلق آويز مي كني ! و در يرملون قلب به ميم مي شوي در ” گچ پژ “ خودمان ، به بي راهه مي روي ... خود را به ياد مي آوري كه سر در گم قهرمان قصه اي كه راه دبستانت گم كرده اي!؟ - تكه هاي سرخ بوق ِبنز و” ماكسيما “ از خواب غفلت ، بيدارت مي كند اما ، چه سود ، جسم لاغر و نحيف در فضاي تصادف پخش مي شود - هر روز جهان را ، ساده تر از ديروز مي پنداريم بهار ، فرصت خوبي ست از براي سبز ايستادنت ... در چمدان آقا بزرگ زنده به گورم مي كنند ... به بهانه ي سه قطره خون به حكم حاجي آقايِ هدايت كه كودكي شاد نبوده ام در ميانسالي ! - سگ ولگردي هم به يادِ تلخون ، از ايران تا پاريس پارس مي كند به گستره ي بوف كور خود كشي ، آغاز مي شود از رود سن ، لُوار ، گارُن عجب ! بي نتيجه است تا خانه ي اجاره اي پاريس با درزهاي پنبه گرفته اش گاز ، گاز ، گاز تا مرز يك مرگ خيلي شيك تا مرز ماندگاري ! ... تعبير يك خواب - اين شبها گذار و گُدارهاي روز را ببين چگونه غارت مي كنند ! فصلهاي باغ چرخش ِايام نگران تر از : گل و پرنده مي پرند ترس از وزشي نا به هنگام تن سيبهاي پر جاذبه مي لرزند !؟ مردابهاي بو گندو ... به سرزمينهاي روشن ، جاري مي شوند قدر مسلم ، همه چيز براي خداست ! ديگر ” روز “ از روزنه ها مي گريزد لب برگِ غنچه ها به دوخت و دوز شبانه ، افتاده اند - راوي مي گفت : در خواب و خور گياه و پرنده هم دست برده اند در سوگِ ساكتت سالي گريستيم خوابم شگفت تعبير شد ! موضوع ، بود و نبود ما ، نيست از هزاران شبكه هاي تنگ و تاريك با درد و دريغ ، عقب مي كشي از آستانه ي درها و ديوارها ، مي گريزي گويي ، هرگز ، نبوده اي ... در اين سبزهاي سرخ شبديزها ، خسته مي چرند ! خسته تر از چارچوب پرده اي عتيقه تكه ابري در اين بوم آماده ي گريستن است آنكه : ” در لطافت طبعش خلاف نيست “ در برابر شعله هاي آتش هم خم نمي شود ! از هزاران شبكه هاي تنگ و تاريك عقب مي كشيم گويي ، هرگز نبوده ايم !؟ آرزوي محال همه چيزش به پژمردگي خنده ي لهيده اش بود ! روي لبهايش ، بي قراري مي كرد كه نيمه شب ، حلقه بر در مي كوفت از آبهاي سرد پنهان برآمده ... از بخت بد ، اين بار ، بي ملاحظه لاله ي سرخ جوانيش پيش چشم همه مي سوخت ! رنگ نشاط داشت يا نداشت - بهانه اش چه بود ! - مي گفت : طبق مقررات نمي خنديم - چند فصل آنطرفتر دود غم ، تا عمق ادراكش ، پيش رفته بود ! و با خود مي گفت : شمعها ، لابد از دو سر مي سوزند اين هم ، بهانه اش بود ! بدست اين سالهاي طاعوني ... كه لنگر انداخته است به چله نشيني همه ي ما ... اين روزهاي سياه و خاكستري به اين سادگي روشن نمي شوند !؟ در آرزوي بهبودي شب من با خود فريبي به خود باوري رسيده ام خوشبخت آنكسي ست كه خود را ، خوشبخت احساس مي كند دوستاني هستند كه رنج هامان بي حساب ، پاس مي دارند گر چه بوي طاعون چندين بار از بيخ گوشمان گذشته است صد شكر ، كه دردمان بي درمان نيست !؟ من و تو از واقعيت موهوم ، خسته شده ايم - اين چه وهمي ست كه دلگيرمان كرده است ؟! بايد سيگاري روشن كنيم كه من از دود و خاكسترش ، نفرت دارم با كبريت يا فندك ، فرقي نمي كند آتش ، آتش است به خواب ديدم كه شب از شكوفه هاي سرخ و سبز پر شده است خانه ام فرياد بي صدا صداي ناله ي تو كمين كدام جنگل را آشفته مي كند؟! صداي باران و بادِ ((تو)) دل كجاي زمين را مي لرزاند تو در كدامين سمت ((انسان )) پناه گرفته اي؟! شرابه هاي ِ رودت از كدام سرچشمه شاخه شاخه ، راه دوسويه مي روند تو خشت نگران كدام ديواري ؟! ((اينجا هواي تازه چه زود پير مي شود))؟! تو را دوست مي دارم تو را دوست مي داشتم من تو را هيچ وقت كم نمي خواستم كم نمي آوردم ! تويي كه سطر به سطر حرفهايم پوشيده اي ! بوسيده اي ! و روي بعضي واژه هايم پرچم سفيد كشيده اي ((آن وقت كه جهان هنوز به دنيا نيامده بود)) ! من تو را دوست مي داشتم من در ايمن ترين كنج آغوشت جاي مي گرفتم تو اكنون دوستان جديدي برايم كنار گذاشته اي و چشمم را به متن وسيع جهان باز كرده اي اي كتابهاي خفته در قفسه ي سينه ام!... اعداد را نمي شناسيد هرآنچه كاشته ايد ! هرآنچه مي كاريد ! به وقت خرمَنِتان باد درو كرده ايد ! باد درو مي كنيد ! ((بيهوده مِس خويش مي فرساييد)) مشت به سندان مي كوبيد دندان به دندان مي خاييد ((اعداد را نمي شناسيد)) چون كفِ دستتان روزنه هاي تنفس حروف را در بستر واژه ها مي بنديد ! به دست گيره هاي ِ دنيا، هيچ اعتماد نمي كنيد ! لااقل مِيَ ام نمي دهيد؟! تا در حواس پنج گانه ي جهان براي هميشه اتان گيج و گول بمانم !؟ هذيان خنده در طرح هر خنده اي ترفندي از شكل خود مي بيني ! كافيست تو لب بگشايي واژگان تهي ، بخاطر تو بارور مي شوند ! به تماميت خنده ها احترام مي گذاري ((پشت ِ ابروي ِ هيچ خنده اي را برنمي داري )) ! تمام اشيا هنگام خنديدنِ تو زاده مي شوند ! وطرحي ((فرانو)) از تو مي گيرند تا خود را به تكه پاره هاي ناجور ِشب ! بخيه زنند ... شاعري را مي شناسي كه سالها پيش لابه لاي مجموعه ي شعرهايش دق كرد و مُرد ! ((عروسانِ كم سن و سالي كه به عقد دامادهاي دير سال درآمدند)) حالا، نمي دانم از كجاي انديشه ات روييده ام كه اين چنين ، هذيان مي گويم و تو با كدام دهان پر از كلمات ، خميازه مي كشي ؟! آخر چه مي شود كرد؟! ديري ست ... ((سكوت ، ميان دهان هامان پل بسته ست ))... ! توبه ي نصوح با چراغ سبز خدا به دل هاي نگران زنگ مي زني ! ورق هاي بازي با قواعدي ديگر عوض مي شوند دريچه اي به آسمان باز مي كني مي خواهي با كارت ِ عاريتي چند صفحه ي سپيد آواز ِغمگين ِ خود بخواني كسي پشتِ خط، ندا مي دهد: ((خدا در دسترس ِ تو نيست ))؟! سيم كارتت ديري ست ... سوخته است !... دريغ از يك خنده ي ناب زمين خنده هاي خود را از ما، دريغ مي كند اكنون ، به خاطر كدام خاطره غش مي كني ؟! پس مي افتي؟! شايد: هوايِ دم كرده ات نفس چاق مي كند ! خوب است بداني : بوسه هايي كه به مقصد نرسيده اند بر لبانِ غريبه هايِ شهر مدام ، پرسه مي زنند غُصه هاي پرقِصه چشمان نگرانت / هنوز هم ، به وسعت غصه هاي عالم باد كرده اند ! ديگر، صحبت هيچ آرزويي نيست ! فهرست غصه هامان از كاسه يِ قصه هامان ، سر ريزشده است ! يك قلب لرزان و يك حنجره ي تب دار طاقت ((اين همه )) شورچشمي ، ندارند؟! از مغز و استخوان گرفته تا همه چيزمان اسير شب زنده داريهاي ماست ! شبهايي كه سرشار از بي خوابيِ- خيابان هاي لختند ! O ديري ست ... شادي هامان را كنار يك جام كهنه اي / جاگذاشته ايم امروز، انگار چيزي ، در گلوي اطاقمان ، گير كرده است! آقا ! تو را خدا! اين ايستگاه خالي را- براي هفت پشتمان ، راحت بگذاريد! خيلي دلم مي خواهد / شانه هاي كم طاقتم را به مقصدِ پايان ِ خط ترك كنيد!... مسافري از آن سوي كعبه ساعت رفتن و آمدنت را، مدام تكرار مي كني چاقويِ تيز، قربانيهاي زبان بسته بعلاوه يك جلادِ متوسط القامة همه چيز براي حاجي شدن فراهم است تنها سوغاتي يادت نرود !! نگاهت را، مِن بعد، خيلي مرتب كن ! خانه ي خدا، خانه ي اميد است ، حُرمت دارد ميان تو با خدا، هنوز ((يك دنيا)) فاصله است !! ظاهرا، اوضاع جهانت ، توپ و توپ است اما چه فايده ؟!... فرصتِ هم جواري ات را، سال به سال حرام مي كني ! بهتر است از خود سفر كني به سرزمينهايِ دور و دور ديگر: كروكي نماز و روزه ات بدست تصادف ، مسپار!... آواز تيشه -امروز، من از خود مي پرسم : شيرين ِجان ِ تو از تيشه ي كدام فرهاد، قد مي كشد؟! -يكي از بيستون دست تكان مي دهد رگ گردنت ، حكايت از مكالمه اي تند دارد ! با خسرو ! نمي دانم ! شايد - با پيرزنِ عجوزه ! O امروز، من هم ، بقدر نياز، از خود، خاليم ! يقين دارم ، از جنس نام ((تو)) بوده ام فرهاد يا شيرين ؟! نمي دانم : فرقي نمي كند ! O ديرگاهي ست ... قندهاي ساييده ات / آب مي كشند روبان ِ دخترانت ، به سرانگشتِ باد، مي دهند! بگو !من ، آخر، كجاي تاريخ ((تو)) ايستاده ام اي عشق!! ((اين )) راز سربه مُهر/پيشاني نوشت چه كسي ست ؟! من و تو، سالهاست ... در كابوسهاي عاشقانه امان در حاشيه ي بيستونهاي خود / مي پوسيم ! خورشيدمان ديگر/ رنگ به چهره ندارد ... باري : جاده اي كه از ((تو)) خالي باشد/دره است !... اخطار گوش و هوشمان ، به تو نفروخته اند تا به ميل خود ! چاق و لاغرشان كني !! ترازويت را، ميزان كن ! بگذار گلويت از فروبردن يك لقمه يا جرعه اي ، بازنمانَد !! بوي گناه ... از قامت گياهت! جاريست به يقين مي داني : كه زمين به دنبال گودال خويش است دير يا زود تماميت ما را با چشم حريص و گرسنه اش مي بلعد! ... ((آري اين چنين بود برادر! )) خيلي تلخ است / شاعر بودن ، شاعر زيستن ! خيلي تلخ است ، شاعر زمانه اي باشي ، كه شعرهاي كودكي ات - به پيش چشم /به تاراج خزان رود ! زندگي با مرگت آغاز و - آزمايش شود ! O خواهش مي كنم : بگذاريد برايتان آواز غريب ((قو)) نخوانم ! ولي ، من ديگر / چمدانهاي هيچ مسافري ، بدوش نمي كشم !! اما تو !نمي دانم ... شايد: ... خجالت خوب چيزيست ! چه كسي تابه اكنون،سَرو زلفِ تورا،به شانه مي كشيد ! O چشمان خسته ات در شكاف كدام در، جامانده است ؟! تو، به هذيان كدامين راز من ، گرفتار شده اي؟! مثال من : گول كدام علامت گنگ ، خورده اي ؟! اي دو نيمه ي يك سيب من ! تا به كي سر به هوايم مي روي ؟! مگر نمي داني : به جاي خالي تو مرا، به در و ديوار شهر وصله پينه مي كنند ! باري : اين حكايتي ست كهنه كه در دست هاي نيمه مرده ي ((من و تو)) سالهاست ... خاك مي خورد!... نگاهِ نافذ ... تو، رگ و ريشه در سرو كاشمر داري من ، شاخ و برگ درخت تبريزي ... با يك نگاه گرم و نافذ صفحات كتاب چشمم را به دلخواه خويش مي نويسي ! مي خواني ! ورق مي زني !... و فصل فصل ِ خيالِ گذشته را چراغ راه آينده ام مي كني . و من ... به هواي تو ردٌ قبيله ات را كه مي گيري در كوره راهِ گندم و نمك گم نمي شوي اين سوگند بي ترديد توست ! من هم به هواي تو در حجم پوكِ هر بادي به هيچ سمتي نخواهم وزيد ! باور سراغت را از پشت پرده هاي اَمن نمي گيرم شنيده ام كه ديشب ، تا سپيده دم از خنده هاي بي هوا و تلخ ! كش مي آمدي ! اكنون حرفهاي بودارم را بوسيده ، كنار مي گذارم و از نصفه نيمه هاي خود برايت ، نامه اي مي نويسم ديگر، باورم شده است كه هيچ دستي بسادگي توان شكفتن گُلي چون تُرا ندارد؟! گام هاي گم شده - هرگز هيچ شبي از خواب تو دور نبوده ام ردٌ زخم چهره ام گواه اين آتش است من در دست هاي باد ويران نمي شوم با اين وصف ديگر هيچ اميدي به مرگ طبيعي ندارم ! گور خود را بي خود مي كنم ! از راوي شنيده ام : گامهاي گم شده در راهند ستاره هاي خسته چشم بسته غيب نمي گويند!... با چراغ خاموش آينه ي قدي براي قامت تو پيراهن مي شود -با چراغ خاموش به سراغت مي آيد و تو در تاريكي به دنبال حرفهاي ناگفته ات مي گردي O رفتگر پاييزي باد را پس مي زني و به زبانِ گنگِ چتر باران مي شوي و در سرزمين خواب و خيال خواب هاي آشفته مي باري ! انتظار مي آيد آينه و انارت را قُرُق مي كند ! در خلوت ميله هاي قفس زنداني ، براي خود مي سازد و در حسرت ... لحظه هاي مرگ را به انتظار مي نشيند تا شايد: گره از شانه هاي خيس جاده بگشايد مردي كه ((تركش هاي عشق )) هنوز هم ، تركش نكرده اند؟! تا انتهاي نفس در انتهاي ساعت كوكت مي كنند!... عقربه هايت در صفحه ي خيال وارونه مي گردند از تو دست برنمي دارند تيك تاكت را مي گيرند تاك تيكي سوارت مي كنند ! يك دور كامل به دَور خود، مي چرخي و براي هميشه گيج مي روي !... تراژدي من ، با بدبختي ، وجب به وجب اين خاك لعنتي ، گشته ام من،خوشبختي را،موبه موي سياه وسپيدش،رنگ وبويي،نديده ام و اكنونم كه سر به آستانه ي پنجاه است زمان ، در ساعت شني ام ، همچنان گير كرده است ! اينجا ، صاحبخانه را بايد كشت يا حداقل بايد محاكمه كرد !؟ كه سهراب هنوز رستم نشده بود ، دايي اش گم گشت ! و تهمينه و رودابه ، علي رغم سودابه ي پُر مَكر در سوگ سياوشان و ... طول و عرض شاهنامه را ، خون گريستند زندگي مجالي اندك بود وقتي من و تو هم ... در ديروز و امروزت قدم مي زنيم ! بدبختي اين است كه تنها يك راه وجود دارد و آن هم ، تنها ، به مرگ حادثه اي ” تراژيك “ ختم نمي شود !؟ يك تشكر خشك و خالي !؟ بر پيشاني ام مهر مستي ... زياد اهلش نيستم محتسب مي داند سايه ي سنگين يك عقاب هميشه ، گنجشك دلم تعقيب مي كند آتش از تن تشنگي بر مي خيزد من ، بقدر كافي دلداده ام ... واپسين مجالم جز با روزه ي سكوت ، همراه نيست زخم زبان نه زخم دندان از زخم مرگ و زندان،برایم عميق تر است ... من ، در هواي آزادِ شما ! به گمانم همان غول بي شاخ و دُمَم كه به حكمِ عالي مقام خفه خون نمي گيرم ! بخاطر همه چيز ِشما ، ممنونم !؟ علم بهتر است يا ثروت ! آن مرد با اين همه بضاعت مضاعف اش نم ، پس نمي دهد ! تنها بلد است بگويد : ” اين چه طرز حرف زدن است “ وقتي كفن مفت باشد در جا مي ميرد او يگانه خدايي را مي شناسد كه مخلوق خود اوست ! راه هاي بي راه راه ها ... هنوز به بن بست كامل ، نرسيده اند باقي راه سر در لاك مي كنند – سر در لاك كرده اند – در كوچه پس كوچه هاي غريبه اش ... اين راه گُم كرده گان ! حافظه ي تاريخي ندارند كه خود آينه اي گرانسنگ باشند ! قصدشان البته قصيده گفتن نيست - مدح بي مدح – سنگهايي در حوصله دارند ! نصف گناهشان ، خدا به سلامي مي بخشد - تو هم قصه خودت كُوك مي كني و گرنه : خودت را به آن راه مي زدي ! به راه هايي كه هنوز هم لبريز تهي بودن اند ! ... واگويه با خود زياد حرف نزن ! پيرمرد جانش را بي دريغ ، پس مي داد متهم به ديوانگي مي شوي ! كدام چار پايي / به كله ات لگد زده است ؟! اين زخم چهره / يادگار كدامين دست شكسته است ؟! دستمالي كه مي بندي به جبهه ي سرت با لكه هاي سرخ و سياه خون بور مي شوي ! اين خودكار مشكي هم خون كثيف مي ريزد روي كاغذ كاهي ام و جاده هاي امروزين كتاب در تقاطع هم ، مي لولند ! دلهره ي زندگي در التهاب سيم هاي تلگراف و پرس و جوي قطع و وصل برق تيركها ، زبان رمز ، تعبير مي كنند وقت گرانسنگ ، عجب عمق غريبي داشت در اين سيم هاي قديم وقتي بين دو گوش ” مورس “ ، شعله مي كشيد جهان مطلوب ، به زلزله مي افتاد ... امروز ، با خود فاجعه ، بازي مي كنيم پيامبران ، پيام خود ، بي سيم ، مي گزاردند جهان دلشوره ي بزرگ شدن و نشنيدن ندارد ! انگار دهكده ي كوچكي ست با سابقه ي ميل به خراب ! و زندگي ، قصه ي طولاني ست كه بشر بي نشان و بي آدرس در به در ، به دنبالش مي گردد ديواري كه اين همه بالا آورده اند با كمترين ” ريشتر “ ، ويران مي شود تمرين اين بازي تمام زندگي را در ما كشت !؟ عبور از خط قرمز -وگرنه مي زد به سيم آخر شايد هم ، برق رهگذران ، او را، مي گرفت ... تا ديروز، توي ِ نئون كسي ، انتظار خاموشي اش ، نمي كشيد! اين گلايه هاي الكي ، بازيِ زباني اوست كه يك وجب هم از رويش روغن ، بيخ پيدا كرده است فتيله ي چشم ، پائين بكش ! با اين چراغ چشمك زنِ معيوب سر چارراه استقامت ! بي گمان ، گير مي افتي !؟ از منصور بني مجيدي منتشر شده است : 1381دهسرا بهاري از خاكستر پاييز 1383فرهنگ ايليا بانوي باد شبنامه پخش مي كند 1383فرهنگ ايليا ديگر نمي توانم شاعر بمانم 1383فرهنگ ايليا سهم من هميشه دلتنگي ست My second recite is you Mansoor Banimajidi
نظر بدهيد:
Post a Comment
|
|